تبلیغات
♥ESHGHOLIA ♥ - ♥چشم حقیقت بین♥(2)
سلام قسمت بعدیو اوردم
 راستی الینا جون کی بهم عکس میدی
 که بذارمت قدرتت رو هم بهم بگو و لقبتو.
از زبون پاپریکا:
خودمونو معرفی کردیم و رفتیم ته کلاس روی دوتا صندلی نشستیم.صندلی من کنار یکی از پسر هایی بود که حس میکردم میشناختمش زنگ تفریح شد و با نیاروکو رفتیم بیرون که دیدم تو سالن که دیدم یه دختره که به نظر خیلی خودخواه بود و تو کلاس خودم هم بود داشت یه دختره دیگه رو که انگار کوچیک تر از ما بود رو داشت مسخره میکرد و دو تا دختر دیگه هم کنارش وایساده بودن و میخندیدن.وای خدایا این چرا اینقد بی ادبه؟
از زبون میتسوکو:
با بچه ها داشتیم میرفتیم که یهو دیدم بازم کارلینا و دوستاش طبق معمول دارن پرنسس الیسا رو دست میندازن رفتم  تا حسابشونو برسم اما دیدم یه دختره زود تر از من رفت منم وایسادم تا ببینم چی میشه.کارلینا میخواست پرنسس الیسا رو بزنه تا به زمین بیفته و دوباره بهش بخندن ولی دختره ئه دستشو گرفت و نذاشت.
پاپریکا:فکر نمیکنی یکم زشته یکی کوچیک تر از خودشو اذیت کنه؟اینجوری خیلی ضایع میشه که چون تو زورت به بزرگ تر از خودت نمیرسه و یا حتی به همسنای خودت رفتی سراغ کوچیک ترا.خیلی زشته نچ نچ نچ نچ.در شعن یه دختر بی ادبی مثل تو نیست.
کارلینا:ها؟دختره ی بی ادب تو همونی هستی که تازه امروز اومدی درسته؟خیلی زود راه افتادی هنوز زوده.چطور جرئت کردی تو کارمن دخالت کنی؟؟
_اخ گوشم!چقد جیغ جیغ میکنی!میدونستی صدات رو مخه؟از اولم میشد از صورتت فهمید چجور ادمی هستی.
_گستاخ برو کنار.
_اگه نرم چیکار میکنی؟
و خواست بزنه تو گوشش که پاپریکا جا خالی داد و این کار باعث شد کارلینا زمین بخوره.و بعد همه بهش خندیدن.کارلینا بلند شد و به پاپریکا گفت:سجوکو!
پاپریکا الیسا رو بلند کرد و با نیاروکو رفتن و قبل از رفتن پاپریکا گفت:راستی اسپانیایت افتزاهه چون تلفظ درست اون میشه:سوجوکو!خدافظ خانم کوچولو!
وای صحنه ی خیلی باحالی بود از کله ی کارلینا داشت دود بلند میشد.واقعا حال کردم با کارش.
از زبون پاپریکا:
از دختره خداحافظی کردیم و رفتیم راستش حتی اسمش هم نپرسیدم.ولی بیخیال.یعد از 5 تا کلاس:شیمی،زبان اسپانیایی،فیزیک،ریاضی و ادبیات بالاخره مدرسه تموم شد و ما رفتیم تا اتاقمون رو پیدا کنیم.اتاق 216 اینم اتاق ما.در زدیم_بفرمایید. وارد شدیم و........اینا که همه اشنان!2 نفشون تو کلاس خودمون بودن 2 نفرشون رو نمیشناسم و.....این که همونه که نجاتش دادیم.
من:سلام!
نیاروکو هم سلام کرد.
_سلام شما ها که تو کلاس خودمونید.خوشحالم که تو یه اتاقیم من تاکامی هستم اینا هم میتسوکو،ملانی،ناتسو و الیسا هستن.
_بله خوشبختم.
_منم همینطور
_بیاید اتاق شما اینه.
یه اتاق مسبتا کوچیک بود با یه تخت دو نفره.
من:نیاروکو گفته باشما من بالا میخوام.
نیاروکو:باشه بابا دعوا نداریم که.
 من:افرین دوست چیز فهم.
نیاروکو:
ما وسایلمونو گذاشتیم تو اتاق و وسایلامونو در اوردیم و چیدیم.
بعد رفتیم بیرون و با بقیه یکم بیشتر اشنا شدیم و فیلم دیدیم و بعد رفتیم شام خوردیم و بعد هم اومدیم تو اتاق و رفتیم تو رخت خواب.اینقد خسته بودم تا رفتم رو تخت بیهوش شدم و بعد چندین سال دوباره یه حس اشنا پیدا کردم یه حسی که انگار بهم میگفت تو اسمون معلقم چشامو باز کردمو نه ترو به خدا نه!دوباره؟پرت شدم پایین و این بار به جای اینکه یکی بگیرتم افتادم تو دریاچه.
اومدم بیرون و وقتی چشامو باز کردم چند نفر اشنا رو دیدم وااااااااااای همونان که..........


ای بی انصافای بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق نظر نمیدیدن؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟من زحمت بکشم اونوقت شما نظر ندین؟؟؟؟واقعا که خیلی بوووووووووووووق هستین.



طبقه بندی: ♥چشم حقیقت بین♥،

تاریخ : سه شنبه 10 آذر 1394 | 08:28 ب.ظ | نویسنده : paprika | ای بوقا نظر بدین!!!