تبلیغات
♥ESHGHOLIA ♥ - ♥چشم حقیقت بین♥(3)
سلام قسمت بعدی داستان رو اوردم راستی داستانم اسمش شد چشم حقیقت بین.
 ببخشید دیر گذاشتم ولی به خاطر اینه که شما نظر نمیدین.
از  زبون پاپریکا:
 به طور خیلی جدی ای بهم زل زده بودن. یکیشون که تو کلاسم هم بود و فکر کنم اسمش تاکامی بود اومد و دستمو گرفت و بلندم کرد و 
گفت:سلام من تاکامی هستم! من 14 سالمه.
خودمو جمع و جور کردم و خیلی جدی جواب دادم:خودم میدوستم قبلا بهم معرفی شدیم.
خندید. فکر کنم پسر باحالیه. البته خودمم تقریبا دوستدارم شاد و شنگول باشم ولی خب سعی می کنم جلوی دیگران خیطی بالا نیارم  و اتو هم دستشون ندم مخصوصا جلوی کسانی که تقریبا دشمنمن مثله همون دختره که تو مدرسه باهاش دعوام شد. یه پسر دیگه که  برعکس تاکامی خیلی جدی و بی روح بود 
گفت:الان وقت این کارا نیست ما اونو به دلیل دیگه ای اوردیم اینجا.
چی؟اونا منو اوردن اینجا؟دیگه تحمل نداشتم
 گفتم:شماها منو اوردید اینجا؟یعنی دور قبلی هم شما منو اورده بودید؟
اون پسره که فکر کنم اسمش ناتسو بود چون تو کلاس دیده بودمش گفت:خود کشی نکن اون دفعه ما تو رو نیوردیم بارتیمیوس تو رو احضار کرد!
_جاااااااااان؟چیچی میوس؟
_بارتیمیوس. همون اژدهایی که تو چشمته.
_من نمیدونستم اژدها ها هم اسم دارن!
_این اژدها فرق داره.
_باشه باشه!حالا میشه برام اول از همه داستان چشممو و بارتیمیوس رو بگید؟ من باید بدونم چی و چرا توی چشممه.
ملانی که هم اتاقیه من هم بود گفت:البته بیا تا برات تعریف کنم.200 سال قبل این دنیا به وجود اومد و دلیل به وجود اومدنش اینه که در یه شهری به نام هیوکی مردم با ارامش و خوشی زندگی می کردند تا اینکه یه روز وقتی با هم تو خونشون بودن زمین می لرزه همه ی مردم شوکه میشن و از خونه هاشون بیرون میان و میبینن یه گوی تاریک مثله یه شخاب سنگ رو زمین فرود اومده. اون گوی باز میشه و از توی اون گوی چیزای تاریکی بیرون میاد مثله سایه و تمام شهر رو فرا گرفتن و روی مردم رو پوشوندن مردم از وحشت جیغ می کشیدند و درخواست کمک می کردند که یهو یه گوی درخشان سفید هم روی زمین فرود میاد و سایه های سفیدی از ان خارج می شه و نور های سفید و سیاه با هم می جنگن و در اخر 2 اژدها از گوی ها بیرون میان و گوی ها ناپدید میشن. بعد مردم اون شهر به دو گروه تقسیم  میشن بعضی ها طرف خوبی و بعضی ها طرف بدی می رن در واقع نبرد طولانی ای رخ میده. اسم اژدهای خوبی بارتیمیوس و اسم اژدهای بدی مولوکوسه. از اون موقع این نبرد ادامه داره تا حالا  می گن بارتیمیوس از مولوکوس قدرت بیشتری داشته و اگه وارد چشم کسی بشه یعنی اون کس رو به عنوان صاحب خودش پذیرفته و چشم اون کس هم به چشم حقیقت بین تبدیل میشه و حالا تو صاحب چشم حقیقت بین هستی. البته بعد ها اون اژدها ها دو ملکه برای سرزمین خود انتخاب کردن.ملکه سرزمین خوبی حالا رزیتا و ملکه ی بدی کاملیتا نام داره و دختر کارملیتا اسمش کارمیلا هست همون که تو مدرسه باهاش دعوا کردی.
من:اوه اون واقعا رو مخ بود!
ملانی:اره باهات موافقم و دختر ملکه رزیتا هم الیسای خودمونه.
من: هااااااااا؟الیسا یعنی تو......؟
الیسا:درسته من پرنسس شهر خوبی هستم. من باید از تو متشکر باشم که منو نجات دادی!
_نه خواهش می کنم. اون فقط رو مخم بود واسه همین این کارو کردم.
_به هر حال ممنون.
_خواهش می کنم.
ناتسو گفت:بیاید بریم باید بریم پیش ملکه رزیتا.
وای نه خدا به دادم برسه.....

سلام ببخشید که دیر گذاشتم و ممنون که تا این اخر خوندین.
راستی نظر بدینااااااااا تا نظرات این پست به 30 تا نرسه قسمت بعدیو نمی ذارم.



تاریخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 02:32 ب.ظ | نویسنده : paprika | نظرات