تبلیغات
♥ESHGHOLIA ♥ - ♥چشم حقیقت بین♥(1)
حرفی ندارم برید ادامه و داستان رو بخونید
از زبون پاپریکا:
شب بود و منم طبق معمول با بی میلی رفتم تو اتاقم و افتادم رو تخت.ولی نمیدونستم که قراره از فردا زندگیم تغییر کنه.چشامو بسته بودم که فکر کنم خوابم برد ولی بعد حس کردم تو هوا معلقم چشامو باز کردم که دیدم دارم از اسمون پرت میشم پایین.
من:هـــــــــــــــــــــــــــــان؟کــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــک!!!!!!!!!!
یهو حس کردم تو بغل یکی هستم.چشامو اروم باز کردم و دیدم یه پسر خوشتیپ با موهای طلایی منو گرفته اروم گذاشتم زمین ولی انگار تو هوا بودیم.چرا همچین احساسی داشتم؟؟
من:هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟؟؟الان پرت میشم.نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه من هنوز خیلی جوونم کلی ارزو دارم!
بقیه:
یکدوم ک موهاش قهوه ای بود گفت: جای اسمون و زمین وارونه هست!
من:جــــــــــــــــــــــــــان؟
یهو یه صدای بلند اومد و من برگشتم ببینم صدا از کجاس که یهو:جـــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــغ!!!!!!!!
یه گردباد عظیم جلوم بود مجبودر شدم جیغ بکشم.
همون مو قهوه ایه گفت:ای بابا موضوع اصلیو فراموش کردیم بجنبید.ملانی تو اینو ببر یه جای امن.
ملانی:باشه.بدو بریم
بعد دستمو گرفت و کشون کشون بردم پشت یه سنگ و بهم گفت:همینجا بمون.
و رفت.من از پست سنگ داشتم جنگشونو تماشا میکردم به نظرم یه جور جنگ بین بیرو های خوبی و بدی بود.یکم که دقت کردم دیدم اون گردباده که من دیدم گردباد نبود  یه اژدها بودکه فکر کنم جنگ به خاطر همین بود.وقتی دقیق به چشماش نگاه کردم حس عجیبی گرفتم و دیدم اونم داره تو چشای من نگاه میکنه نفهمیدم چی شد ول حس درد میکردم انگار یه چیزی به بزرگی اژدها رفته بود تو چشمم.دستم رو گذاشتم رو چشمم و دیدم ........خون داره ازش میاد.سرم گیج رفت و افتادم و بقیه هم جمع شدن دورم و دیگه هیچی نفهمیدم.........وقتی پاشودم دیدم رو تخت بیمارستانم.مامانم میگفت که اومدمدبیدارت کنم که دیدم تختت پر خونه بعدم تو رو اوردم بیمارستان.و فهمیدن مردمک چشمم به طرز عجیبی شکل یه اژدها شده و رنگش هم از ابی به زرد تبدیل شده.نه یعنی....یعنی ممکنه  اون خواب نبوده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
4 سال بعد:
اووووووووووووووف.اخه یعنی چی؟من نمیخوام منتقل شم. 
_اروم باش پاپریکا.
_اوووووف نیاروکو چجوری میتونی اینو بگی؟اخه تو چرا اینقد ارومی؟مارو دارن منتقل میکنن به یه مدرسه ی عجیب که هیچ کس نمیخواد بره اونجا.
_اخه عزیزم اگه کسی اون جارو دوست نداشت که نیمرفت اونجا ثبت نام کنه و درس بخونه.اونجا 330 تا دانش اموز داره!
_میدونم ولی من دوست ندارم برم اونجا.راستی نیاروکو فکر میکنی اولین روزمون چجوری میشه؟؟؟
_نمیدونم ولی میدونم که خوب میشه.
_خدا کنه همینی بشه که تو میگی
بعد 20 دقیقه رسیدیم دم در مدرسه.مدرسه ی خیلی بزرگی بود.البته یه مدرسه ی شبانه روزیه بایدم بزرگ تر از مدرسه های دیگه باشه.
رفتیم دفتر مدیر اونم مارو برد دم در کلاس 2B و در زد یه اقای نسبتا مسن با عینک و کتاب بدست و البته با لبخندی ارامش بخش در رو باز کرد و ما رو به داخل هدایت کرد.
اقا معلم:بچه ها اینا شاگردای جدیدی هستن که قرار بود از امروز اینجا درس بخونن.
بعد رو کرد به ما و گفت:عزیزانم من اقای پیترسون هستم.خودتونو معرفی کنید و برید بشینید.
من رو کردم به بچه ها تا خودمو معرفی کنم اما........چند صورت اشنا دیدم انگار قبلا همو دیدیم.وای نه......اونا که.......
اقا معلم:چرا خودتونو معرفی نمیکنید جانم؟
_ها؟اها!بله من پاپریکا هستم از اشناییتون خوشبختم و خوشحالم که از این به بعد در این مدرسه درس میخونم.
اره جون خودم چقدر خوشحال و خوشبختم.
نیاروکو:من هم نیاروکو هستم و از اشنایی با شما خیلی خوشبختم.
واااااااااااااااای خدایا چی بشه این مدرسه........یعنی ممکنه همونا باشن؟؟؟؟؟؟




طبقه بندی: ♥چشم حقیقت بین♥،

تاریخ : جمعه 6 آذر 1394 | 03:29 ب.ظ | نویسنده : paprika | نظر ندی داستان نمیدم